اين نخواستن جبري بود..

از ارثيه ي جدت آدم من به تو رسيده ام

ولي تو بي نيازي و درويش

و حالا من حكم آن قول معروفِ "مال بي صاحب" را دارم.....


لبخند پيروزمندانه بزن..

دور تا دور خودم كتاب مي چينم

سنگر مي سازم

كه ايمن باشم
از وزش تند ياد سهمناك تو!
سر كه ميچرخانم اما
"تو"
اين سوي سنگر كنار من نشسته اي..!

عشق چيزيست مثل طاعون!

آدم وقتي عاشق مي شود

ديگر هيچي نمي شود..

همين




پ.ن: پاسخ مردي به نام مهرشاد اوستا را در ارشيو نظرات را دادم.

براي مرد خودم...!

بايد نوار قلب بگيرم

اما قلبم..قلبم نيست......!
!!