تو نخواه... من عاشقت ميمانم!!

تو مرا دوست داري ! آري !

سالهاست منتظرم نشسته اي

و هر لحظه ميخواهي كنارت باشم .. ميخواهي مرا در اغوش بگيري و بگويي كه جز من هيچ كس و هيچ چيز نميخواهي ..

خوب ميدانم دلت هر لحظه برايم پر ميكشد و دلگير و غمناكي..

گريه ميكني نيمه شبها و بالشت را به خودت ميچسباني تا خفه كني هق هق اين ناله ها را.. آري ميدانم.. ميدانم ..

تو دوستم داري..

تو مرا و عشقم را مي ستايي..

اينهارا نوشتم تو بخواني و بخندي..! آري ! من ديوانه ي آن خنده هاي جادوانه ي توام..

تو بخند..تو ابله و ديوانه ام بخوان اما..عشقم را كه نميتواني از من بگيري..

نه تو و نه زمان.. پس دوستم داشته باش.. چون اگر جز اين كني هم از من چيزي جز عشق نخواهي ديد..!

فرهاد و منو  ..


عاشق كه باشي بارها و بارها با فرهاد مهراد به دنبال يك سقف ميگردي

هزارها بار گنجشكك اشي مشي ميشوي و لبه ي بوم مينشيني

و خدا ميداند چند بار با بغض فرياد خواهي زد :

(تو هم با من نبودي .... )