رز هاي خشكيده ..
رز هاي سفيد روز تولدم
حالا خشكيده اند..
و نبض ساعتي كه كادو داده بودي
ديگر نمي زند..
اينها يادم مي آورند :
كه تو نيستي...
آخ..چه دردي دارد اين فعل نبودن!
به زبانش كه بياوري ديري نمي پايد كه تازيانه ي معناش وحشيانه بر دلت ميكوبد...
اين زمان است كه خون سپيد دل از چشمانت سرازير مي شود!
+ نوشته شده در ساعت توسط شیوا راد

اینجا منم و حرفهای من