رز هاي خشكيده ..

رز هاي سفيد روز تولدم
حالا خشكيده اند..
و نبض ساعتي كه كادو داده بودي
ديگر نمي زند..
اينها يادم مي آورند :
كه تو نيستي...
آخ..چه دردي دارد اين فعل نبودن!
به زبانش كه بياوري ديري نمي پايد كه تازيانه ي معناش وحشيانه بر دلت ميكوبد...
اين زمان است كه خون سپيد دل از چشمانت سرازير مي شود!

آفتاب عشق من است كه هر روز بر جهان ميتابد

دلم كسي را ميخواهد..
اكنون
و هر اكنون
ميخواهدش..
او را مدام ميجويم...
از تمام مردم شهر پرسيده ام كسي اورا نديده..
مگر ميشود خورشيد در آسمان نباشد؟؟؟!!

مستي..

بگذار از شراب خيالت مست شوم...

باشد .. باشد! هشيار كه شدم با تازيانه ي نبودت حد بزن .. ! 

بزن آقا .. بزن !